تبليغاتX
زندگی
زندگی


همه چیز یعنی همین حالا



 

 

 

 

پایدار

 

 

 

 

 

 

 

دنیای ما پر حادثه‌هاست ، پر از خوبی‌ها و بدی‌ها ، پر زیبایی‌ها و زشتی‌ها ،

پر از خوشی‌ها و تلخی‌ها …

اما همه اینها میگذرند …

همه اینها فراموش میشوند و در کوچه پس کوچه های روز مرِّگی گم میشوند .

دنیای ما پر از فراموشی است …

پر از فراموشکارها …

امّا حتی در چنین دنیایی هم

 

 

هستند کسانی که هرگز فراموش نمیکنند …

 

 

 

 

 

فرورتیش

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:27 توسط فرورتیش |



 

 

 

 

میرداماد

 

 

 

میر داماد ، شنیدستم من ،

که چو بگزید بُِن خاک وطن

بر سرش آمد و از وی پرسید

ملک قبرکه : (( من ربک ؟ من ؟ ))

 

میر بگشاد دو چشم بینا

آمد از روی فضیلت به سخن :

اُسطُقُسی ست – بدو داد جواب ؟

اُسطُقُسات دگر زو مُتقن .

 

حیرت افزودش از این حرف ملک

بُرد این واقعه پیش ذوالمن

که : (( زبان دگر این بنده تو

میدهد پاسخ ما در مدفن . ))

 

آفریننده بخندید و بگفت :

(( تو به این بنده ما حرف نزن .

او در آن عالم هم ، زنده که بود ،

حرفها زد که نفهمیدم من ! ))

 

 

 

 

نیما

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:21 توسط فرورتیش |



 

 

 

باعرض سلام خدمتتون ...

لطف کنین بفرمایین که نظرتون در مورد این فرد چیه ؟

 

 

 

آخی ... خسته نباشی ...

 

 

 

خیلی ممنون ...

 

فرورتیش

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:31 توسط فرورتیش |



 

 

 

گُلیفِرنی

 

 

 

                    

 

 

 

شیر آب باز بود و همینجوری داشت میرفت . از فکر اومدم بیرون و آب رو بستم . اما یادم افتاد که صورتمو نشستم . با بی حوصلگی دومرتبه آبو باز کردم و صورتم رو شستم . فکرم جمع نمیشه . دائم هواسم پرته . این وامها داره دیوونم میکنه . تازگیها خیلی هواس پرت شدم . گلی هم نگران شده . همش تو فکر منه و بهم میگه خدا بزرگه غصه نخور ، همه چی درست میشه . طفلک خیلی داره سختی میکشه . منو دوست داره . خیلی نجیبه و با همه سختیهایی که داره میکشه دم نمیزنه . منم خیلی دوسش دارم . تقریباً تنها کسمه . خیلیها رو دارم ، اما هیچکی برام گلی نمیشه .

بازم به خودم اومدم و شیر آبو بستم . توی اتاقم داشتم صورتمو خشک میکردم که مادرم گفت : « فرهاد زود بیا چاییت سرد شد . » اومدم دم در آشپزخونه و گفتم : « مامان جان گلی پنیر دوست نداره ، برای اون مربا بیار . » مامانم با اخم نگاهم کرد و روشو برگردوند . نمیدونم چرا همشون وقتی اسم گلی رو میارم انقدر بدشون میاد . مگه چیکارشون کرده ؟! گلی که همشونو دوست داره ، اون خیلی مهربونه . اصلاً نمیتونه از کسی بدش بیاد . هر وقت بابام میاد گلی از ترس میره قایم میشه . وقتیم که فرناز باشه گلی لام تا کام حرف نمیزنه آخه فرنازم ازش بدش میاد . مامانم هم که هر وقت من اسم گلی رو میارم نمیدونم چرا گریش میگیره .

تو همین فکرا بودم که بابام داد زد : « فرهاد ! خبر مرگت نمیای صبحونتو کوفت کنی ؟ » وای بازم قاتی کرده . آخه مگه من چیکار کردم که همه با خودم و زنم اینجوری رفتار میکنن ؟! من خیلی بدبختم . از یه طرف قسط و وام و بدبختی ، از طرف دیگم رفتار خانوادم . تنها مرهمم گلیه . فقط گلی رو دارم . خیلی دوسش دارم . بابام داد زد : « چی شد ؟! » جواب دادم : « منتظرم که گلی هم بیاد داره صورتشو خشک میکنه . » یه دفه بابام آتیش گرفت . شروع کرد به داد و هوار کردن . صدای هق هق مامانم با فریادای بابام قاتی شد . بابام فریاد زد : « گلی وجود نداره روانی ! داری هممونو مثل خودت دیوونه میکنی ! چرا نمیمیری که ما از دستت راحت شیم ؟! خفه شو ! اگه یه بار دیگه اسم این گلی لعنتی رو بیاری با دستای خودم خفت میکنم ! »

چشام پر اشک شد و جواب دادم : « مگه اون چیکارتون کرده ؟! چرا انقدر از من و گلی بدتون میاد ؟! بذارین زندگیمونو بکنیم ! چرا انقد اذیتمون میکنین ؟! » بابام دیگه واقعاً دیوونه شده بود . یه لیوان به طرفم پرت کرد و به سمتم دوید . میخواست منو بزنه ، مامانم دوید دنبالش و دستشو گرفت . هق هق زنان میگفت : « ولش کن ، مریضه ، بذار به درد خودش بمیره . » من خشکم زده بود . گیج شدم . این همه قشقرق به خاطر چی بود ؟! فقط این که گلی بدبخت پنیر دوست نداشت . مثل سرباز شکست خورده ناامید و ذلیل رفتم تو اتاقم و کنار گلی نشستم . داشت گریه میکرد . دستمو به موهاش کشیدم و سرشو گذاشتم روی شونم . گفتم : « گریه نکن عزیزم . همه چی درست میشه . قسم میخورم که هر طور شده یه شرکت دیگه استخدام بشم و تو اولین فرصت یه خونه بگیرم تا راحت بشیم . میریم تو یه خونه خوشکل و نقلی ، فقط خودم و خودت . خوشبخت میشیم . گریه نکن . » اشکاشو پاک کردم و پیشونیشو بوسیدم . نگام کرد و یه لبخند زد . لبخندشه که زنده نگهم میداره . تو چشام نگاه کرد و گفت : « من بهت ایمان دارم . دوست دارم فرهاد . من خسته نمیشم . »

نازش کردم و لبشو بوسیدم . گفت : « چرا همه از ما بدشون میاد ؟ چرا همه به تو میگن روانی ؟ چرا ما باید این همه عذاب بکشیم ؟ یعنی یه روزی میشه که ما هم خوشبخت بشیم ؟ » گفتم : « بی خیال ، حسودیشون میشه . ما خدا رو داریم . نگران نباش . از این بدشون میاد که اگه من یه روز تو رو نبینم دیوونه میشم . »

گلی با شیطنت خندید و گفت : « شایدم منو که میبینی دیوونه میشی . » منم خندیدم . سرشو به سینم چسبوندم و بازم خندیدم . سرمو بلند کردم ، دیدم بابام دم در اتاق وایساده و داره نگامون میکنه . با اخم و عصبانیت . به خودم لرزیدم . خندم قطع شد . خواستم گلی رو محکمتر بغل کنم که بابام کتش نزنه . اما گلی نبود . بازم گلی غیبش زد . همش تقصیر بابامه . گلی خیلی ازش میترسه . با اون سیبیلای زمختش . چشام پر اشک شد و صدا زدم :« گلی ... گلی جون کجایی ؟... بیا بازم نرو گلی ... کجا قایم شدی ؟... نمیذارم کسی اذیتت کنه . برگرد گلی . من میمیرم ها ... »

من تو خونه داشتم دنبال گلی میگشتم و بقیه داشتن با چهره های نفرت انگیزشون منو نگاه میکردن .

 

 

 

« گلی کجایی ؟؟؟!!! »

 

 

فرورتیش

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:37 توسط فرورتیش |



سلام دوستان عزیز داستان کوتاهی که در ادامه ملاحظه میفرمایید نوشته خود فرورتیشه . میدونم یه کم طولانیه و خوندنش حوصله میخواد . پس اگه حوصله داشتید کپی کنید و سر فرصت بخونینش .

 

 

 

 

 

خلیج

 

 

 

 

 

                  

 

 

 

 

 همه داشتند میدوییدند . گرد و خاکی به پا شده بود که آسمان را پوشیده بود . شاید

 بزرگترین گله دنیا بود . هیچ چیز جلودارشان نبود . انگار لشکر عظیمی از

 سربازان خشمگین داشتند به سمت آب حمله میکردند . آفتاب داشت به سمت

 کوهها کوچ میکرد و هوا کم کم رو به خنکی میرفت . دو کوه بزرگ اطراف دره را

 با استواری خاصی گرفته بودند . دره خیلی بزرگ بود و جای دل باز و قشنگی بود

 اما گله آنقدر بزرگ بود که حتی آن دره فراخ هم کم آورده بود و حرفی برای گفتن

 نداشت . خلیج از دور نمایان بود و برق آب اشتیاق نوشیدن را در دلشان هزار

 برابر میکرد . هر چه بیشتر به آب نزدیک میشدند سرعتشان بیشتر میشد و

 گامهای وحشیتری به زمین میکوبیدند . هر چیزی که سر راه آنها قرار میگرفت له

 میشد . از دور مثل یک مار بلند و قطور به چشم می‌آمدند که با سرعت بالایی از

 میان دره به سمت آبهای خلیج میخزید .

 توی این گله بزرگ یک گاو میش جوان پر انرژی داشت همراه بقیه میدوید که او

 هم مثل بقیه داشت برای آب دیوانه میشد . داشت خیلی سریع شانه به شانه بقیه

 گاومیشها میدوید . دلش برای آب لک زده بود و دوست داشت سرعتش هزاربرابر

 شود تا زودتر به آب برسد . غیر از نوشیدن آب هیچ چیز یادش نمانده بود . توی

 ذهنش آنقدر این صحنه را که لبهایش را به آب رسانده و دارد آن را مینوشدتصور

 کرده بود که دیگر این صحنه برایش مثل رویا شده بود و باور نمیکرد که بتواندبه

 آن دست بیابد . برای همین شوقش هزاران برابر شده بود و گامهایش را هر لحظه

 محکمتر به زمین میکوبید . در حالی که به سرعت داشت میدوید و توانش هر

 لحظه کمتر میشد فقط آب و خنکی آن را در ذهنش تجسم میکرد .

 در همین فکرها بود که ناگهان یک گاومیش بالغ و قوی هیکل که او هم از شوق

 آب داشت له له میزد با سرعت خیلی بالایی از کنارش گذشت و غیر عمدی به او

 خورد . سرعت هر دوتایشان بالا بود اما این وسط فقط گاومیش جوان ضرر کرد

 چون جسه کوچکتری داشت . تعادلش را از دست داد و مثل توپ به خارج از گله

 پرتاب شد . نمیتوانست خودش را بگیرد و دوباره به مسیرش بازگردد . از مسیر

 منحرف شد . خارج از جریان گله گوشه ای به زمین خورد و چند ثانیه روی خاک

 غلت خورد . درد شدیدی در پهلوهایش حس میکرد که او را از بلند شدن و همراهی

 دوباره گله منع میکرد . چاره ای نبود . تصمیم گرفت تا کمی حالش بهتر میشود

 بنشیند و استراحت کند . سر جایش نشست و جریان پر نشاط و ولع گله را نگاه

 میکرد و از اینکه عقب مانده است غصه میخورد . این وضعیت چند دقیقه ادامه

 داشت .

 کمی بعد احساس کرد که حالش خوب شده و دیگر درد ندارد . از جایش بلند شد و

 خواست به سمت مسیر گله حرکت کند و دوباره خود را به آنها برساند . اما یک

 لحظه چشمش به سمت آب رفت و آن را از دور دید . کمی ایستاد و به جای اینکه

 دوباره به جریان گله بپیوندد فکر بهتری به ذهنش رسید . تصمیم گرفت که جداگانه

 به سمت آب حرکت کند . کمی راهش دورتر میشد اما راهش بازتر و راحتتر بود .

 پس به جای اینکه از تپه پایین برود به سمت بالا رفت و خواست با یک مسیر

 کمانی خود را به خلیج برساند . احساس خوبی داشت . خلیج همه دنیایش همه

 آرزویش و همه تمایلش بود . انگار که در زندگی هیچ چیز جز نوشیدن آب

 نداشت . از اینکه راه متفاوت و راحتتری برای رسیدن به آرزویش پیدا کرده بود

 خیلی خوشحال بود و به خودش میبالید .

 از مسیر گله دور شده بود و روی تپه بود . در جای بلندتری نسبت به بقیه

 گاومیشها میدوید و بر مسیر گله و خلیج مشرف بود . داشت همینطور گله و خلیج

 را تماشا میکرد و میدوید که ناگهان ایستاد . ماتش برد . چیز عجیبی دید .

 چشمانش آنچنان باز و به آن صحنه خیره شده بود که داشت از تعجب پاره میشد .

 نفسش به سختی بالا می آمد . این دیگر چه بود . فکرش از کار ایستاده بود .

 صحنه ای میدید که اگر قبلا" از آن خبر داشت  دیوانه میشد .

 کناره خلیج قهوه ای شده بود و انگار آب آنجا از گاومیش بود . جریان تند و

 خشمگین گله به سرعت به سمت آب میرفت و گله مانند رودخانه ای عظیم به آب

 میریخت . گاوهایی که به آب میرسیدند توقف میکردند تا آب بنوشند اما بقیه گاوها

 که پشت سر آنها بودند با قدرت به آنها میخوردند و آنها را به داخل آب پرت

 میکردند و این جریان برای همه ادامه داشت . لب آب خروش و ول‌وله عظیمی به

 پا شده بود . همه گاوها داشتند توی آب دست و پا میزدند و به گردابها کشیده

 میشدند و غرق میشدند . انگار که خلیج دیگ بزرگی بود که در آن داشتند

 گاومیشها را میجوشاندند . کمی دورتر توی آبهایی که فاصله‌شان از ساحل بیشتر

 بودند هم لاشه هزارن گاومیش روی آب شناور بود که روزی فکر میکردند خلیج

 تمام خوشبختیشان است .

 گاومیش جوان سرجایش ایستاده بود و به این منظره خیره شده بود .این جریان

 همینطور ادامه داشت و انگار که تا آخرین گاوهای گله هم دریا قصد بلعیدن

 داشت . نمیدانست چه کار کند . با خودش میگفت که چطور میتوان این گله عظیم

 را از سرنوشتشان با خبر کرد . فکر میکرد چطور این مسئله ساده به ذهن گاوها

 نمیرسد . فقط اگر کمی به مسئله فکر میکردند میتوانستند به آن پی ببرند . اما

 شوق آب همه را کور و کر و منگ کرده بود . هیچکس نمیتوانست غیر از آب به

 چیز دیگری فکر کند و بفهمد که دارد به سمت مرگ حرکت میکند نه به سمت

 سیراب شدن . انگار که این یک جادو بود . یک نظام و قانون که از قبل نوشته شده

 بود و حتما" باید اجرا میشد .

 همانطور به ماجرا نگاه میکرد و خیره مانده بود . توی دلش به خودش و همه

 سرنوشتش بد میگفت . دلش میخواست به گذشته برمیگشت تا از گله جدا نمیشد و

 به این واقعیت تلخ پی نمیبرد . شاید بهتر بود او هم مثل بقیه غرق میشد . یا نه

 اصلا" به خیلی قبلتر برمیگشت تا با گله راهی این مسیر نمیشد و آنها را همراهی

 نمیکرد . یاد زمانی افتاد که داشت راه می افتاد . یاد مسیری که طی کرده بود

 افتاد . یادش افتاد آنوقتی که به جز آب و خلیج به هیچ چیز فکر نمیکرد و آنقدر در

 فکر خلیج بود که در طول مسیر هیچ چیز را نفهمید و از تمام مسیر جز تصور

 نوشیدن آب چیزی یادش نبود . به خودش میگفت من چرا اینجا هستم . از کجا آمدم

 و چگونه وارد این حماقت شدم . من بی اختیار به این جریان پیوستم و هیچ چیز را

 انتخاب نکردم . فکر اینکه تمام مسیر را فقط به شوق مرگ زنده بوده است آزارش

 میداد . سر جایش نشست و به حماقت گله خیره شد . توی دلش از خودش پرسید :

 

 

 

<< من به چه چیز محکومم ؟! >>

 

 

 

فرورتیش

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:35 توسط فرورتیش |



سلام

الآن کاملا" جدیم و دارم از ته دلم باهاتون حرف میزنم . شعری که در ادامه میبینید سروده خودمه و از اعماق وجودم فوران کرده . اگه حوصله داشتین با حوصله بخونینش . 

 

 

دل سرد

 

 

 

تو که با این من بی یار نماندی همه چیز

 

طعم بی رنگی دارد همه گاه

 

بی تو و چشم تو و بی حضور دستهایت دل من

 

سوی ویرانه مرگ هدف سخت دویدن دارد

 

مگرش موی تو آرد از راه

 

رنگ خورشید دگر در بر من

 

رنگ سردی و ریاست

 

بوی گلهای حیاط دگرم مست نمیسازد هیچ

 

از همه مردم شهر حس بی مهری و شک میگیرم

 

حس تلخ غم و درد

 

مگرم یاد تو آرد به خوشی

 

که زمانی دل بیمار مرا

 

با لبت سخت گرفتی در دست

 

تن بی جان مرا

 

تو ببخشیدی جان

 

و زبان خشک و فرسوده من

 

یاد آورد زبان گفتن

 

و مرا دادی روزی که در آن جز خوشی ام کا رنبود

 

ولی افسوس دلم ناگهان آه شد و درد و ورم

 

ناگهان رنگ رخت رنگ بد رنگ جدایی بگرفت

 

آه من پر بگشود تا به سقف آسمان

 

تا به بام این جهان

 

دل من آه بکش ...

 

آه از آن یار که نبخشید به تو

 

کام دل از لب خود

 

آه از این کهنه جهان

 

که تو و یارت را

 

راه بد راه جدایی آموخت

 

و از آن پس من و غم

 

دست یاری بدادیم به هم

 

مگرم طعم لبت باز بیارد ز عدم

 

 

 

 

فرورتیش

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:31 توسط فرورتیش |



سلام

امیدوارم دلتون خوش باشه ...

باید بگم که خوانندگان عزیز از این که حرف خودمو زیر پا گذاشتم شرمندم . اما چیکار کنم دیگه داشتم دیوونه میشدم انقدر همون مطالب تکراری رو تو وبلاگم دیدم . در نتیجه تصمیم گرفتم یه مطلب جدبد بآپم که یه  کم دلم خنک شه .

نمیدونم چرا هر وقت دیوان حافظ _ این کتاب مقدس _ رو باز میکنم از خودم بی خود میشم . اصلا" هر چی گفته انگار اول با من مشورت کرده بعد شعرشو نوشته . همه چیش عالیه ... همه چیش به دلم میشینه . اینو میدونم که خیلی از شماهام حافظ رو دوس دارین پس هفت تا رباعی از ایشونو برای تمامی حافظیستهای جهان میذارم که چند لحظه پرواز رو بهتون هدیه کرده باشم .

اینم حرفای دل من و حضرت حافظ :

 

 

  

اول بوفا می وصالم در داد

 

چون مست شدم جام جفا را سر داد

 

پر آب دو دیده و پر از آتش دل

 

خاک ره او شدم به بادم بر داد

 

 

 

 

 

 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

 

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

 

باور نکنی خیال خود را بفرست

 

تا در نگری که بی تو چون خواهم خفت

 

 

 

 

 

 

از چرخ بهر گونه همی دار امید

 

وز گردش روزگار می لرز چو بید

 

گفتی که پس از سیاه رنگی نبود

 

پس موی سیاه من چرا گشت سفید

 

 

 

 

 

 

عمری ز پی مراد ضایع دارم

 

وز دور فلک چیست که نافع دارم

 

با هر که بگفتم که تورا دوست شدم

 

شد دشمن من وه که چه طالع دارم

 

 

 

 

 

 

 

من حاصل عمر خود ندارم جز غم

 

در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

 

یک همدم با وفا ندیدم جز درد

 

یک مونس نامزد ندارم جز غم

 

 

 

 

 

 

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد

 

هر پاک روی که بود تر دامن شد

 

گویند شب آبستن و اینست عجب

 

کو مرد ندید از چه آبستن شد

 

 

 

 

و بالاخره حرف آخر که نصیحت منه از زبان حضرت حافظ خطاب به همه اونهایی که میخوان خوشبخت بشن

و مثل آدم زندگی کنن :

 

 

 

 

 

 

گر همچو من افتاده این دام شوی

 

ای بس که خراب باده و جام شوی

 

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

 

با ما منشین اگرنه بدنام شوی

 

 

امیدوارم لذت برده باشید .

موفق باشید و همیشه راضی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:29 توسط فرورتیش |



سلام بر همگی

بعد از مدتها بی مطلبی برای اینکه مثل چغندر قند جلوه نکنم تصمیم گرفتم یه مطلب جدید بذارم تو وبلاگم که شما عزیزان بخونیدش اما هر چی فکر کردم نتونستم خودم یه چیز جدید بنویسم . در نتیجه یه شعر خیلی قشنگ از نیمای عزیزم رو براتون میذارم که بخونید و کیف کنید .

 

وقت است ...

 

وقت است نعره‌ای به لب آخر زمان کشد

نیلی در این صحیفه بر این دودمان کشد

سیلی که ریخت خانه مردم ز هم چنین

اکنون سوی فراز گهی سر چنان کشد .

برکنده دارد این

بنیان سست را

بردارد از زمین

هر نادرست را .

وقت است ز آب دیده که دریا کند جهان

هولی در این میانه مهیا کند جهان

بس دستهای خسته در آغوش هم شوند

شور نشاط دیگر برپا کند جهان ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط فرورتیش |



 

                                   

 

سرش را برگرداند . توی دود داشت خفه میشد و سنگینی اسلحه اش داشت دیوانه اش میکرد . از لابه لای دودها دید که آخرین سربازی که برایش مانده بود هم کلاه آهنی اش مثل آدامس جویده شده و توی خون دارد غلت میخورد .

نمیدانست چه کند . هر لحظه یک توپ میخورد دور و برش هر لحظه یک گلوله از بغل گوشش رد میشد. در دلش به هر چه سیاستمدار فحش میداد . توی دلش میگفت الآن که من اینجا میمیرم چه کسی سود میبرد من برای چه دارم میجنگم و آدم میکشم و میمیرم ؟ برای رئیس جمهور ؟! او از کجا میداند که من کجا هستم و چه میکنم ؟! اصلا" او نمیداند که الآن من دارم اینجا میمیرم . او و بقیه دور و بریهایش الآن دارند توی کاخ رئیس جمهور یک کشور دیگر شام خوشمزه میخورند و من دود و گلوله. آه.. پس این نیروی کمکی لعنتی چه شد ؟! اگر نمیرم به محض اینکه به خانه برسم استعفا میدهم و تا آخر عمرم کشاورزی میکنم . اگر به خانه برسم یک بار دیگر لبهایش را با تمام وجود میبوسم . آه عزیزم کاش الآن پیش تو بودم . اینجا کجاست ؟! من نمیخواهم بمیرم . من نمیخواهم دیگر کسی را بکشم . غلط کردم... من را ببخش عزیزم ...

و هق هق زد زیر گریه . ناگهان یک چیز بزرگ از آسمان آمد و خورد کنارش . همه چیز جلوی چشمش قرمز شد و فریاد خفیفی کشید افتاد روی زمین .

ناگهان در باز شد و پرستار وارد شد . فریاد زد دکتر ... دکتر ... بیمار شماره ۱۳۶۷ باز دارد کابوس میبیند . نگران نباش چیزی نیست الآن یک مسکن بهت میزنم خوب میشی . راحت بخواب . 

 

فرورتیش  

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:38 توسط فرورتیش |